تبليغاتX
گاه نویس ... فـقــط گـــــاه نـــویــــس
گاه نویس ... فـقــط گـــــاه نـــویــــس
ایـــنجـــا دلــتنگیــــ بیــداد میـــ کـُـنـــد
همیشه نباید همه چیزو گفت

دیگه دیره که از تو خواهش کنم

اگه سهم من از تو این خاطره س

نمی خوام تو ذهنم خرابش کنم....


پ.ن :

1. وقتی بچه بودم خیلی صاف و ساده بودم. وقتی بزرگ شدمو بدی ها و رنج ها و زشتی ها و کدورت ها رو دیدم ، از بزرگتر ها متنفر شدم. شاید هنوزم باورم نشده که منم یکی از آدم بزرگام ...


2.

- بی میلی ؟

- خیلی !


3.

- گریه نکن !

- ......

- همه بی شعورن زهرا !

- ...........!!


4.دل بیچاره ی من،

 خوش به هیچ است

     ولی تو...
 
      به چه دل خوش داری؟

دوشنبه 10 بهمن1390 | | ســـــــــومـا |
باد تندی می وزید و برگ های خشک را به این طرف و آن طرف می چرخاند. پارک بزرگی بود با درختان بلند و نیمکت هایی نزدیک به هم... منظره پارک از دور شبیه نقاشی های امپرسیونیسم ها شده بود، رنگ های نارنجی و زرد برگ ها جلوه ی زیبایی به پارک داده بود. صدای قار قار کلاغ های بسیار زیادی که روی شاخه های درختان بودند همه جا را پر کرده بود. باید به ضلع غربی پارک می رفتم، آخرین نیمکت سمت چپ، گفته بود که همان جا روی نیمکتی سبز رنگ منتظرمان است.استرس بدی داشتم، دیدن دوباره کسی که پنج سال سعی می کردم فراموشش کنم سخت به نظر می آمد. با این حال دست دخترم ، خاطره را گرفته بودم و پیش می رفتم...
خاطره ، یعنی یاد ، یعنی یادگاری ، تنها چیزی که از چند ماه زندگی مشترکم با او به یادگار داشتم، خاطره ی پنج ساله ی من خیلی شبیه اوست، پوستی سفید، چشم های رنگی و موهایی بور، قد و قامتی کشیده و لاغر، اما صورتش، حالت چشم ها، بینی و دهان و حتی لبخندش شبیه به من است.
تقریبا داشتم آن صندلی را می دیدم ... و او .... نزدیک شدیم ، خاطره کل راه را تا آنجا حرف زده بود و به طرز تعجب بر انگیزی ساکت شده بود.
- سلام
- (بلند شد و ایستاد) سلام !
به صورتش خیره شدم ، عوض نشده بود ، کمی بزرگ تر و جا افتاده تر به نظر می رسید. با غرور خاصی نگاهم می کرد.
- (دخترم را پیش کشیدم و نزدیکش بردم) مامان جان، این پدرته ، سلام کن ...
خاطره چشم های درشتش را گرد کرده بود و صورت مرا و سپس او را نگاه می کرد.. سلام ریزی گفت و خودش را پشت پاهای من قایم کرد. او نزدیک شد و دستش را گرفت و او را سمت خودش کشید. چمدان خاطره را کنار نیمکت گذاشتم. داشت توی گوشش چیزهایی می گفت...
تنهایشان گذاشتم و راهی که می آمدم برگشتم، قلبم محکم به دیواره ی سینه ام می کوبید.. نفس عمیقی کشیدم و به پشت سرم نگاهی انداختم ، خاطره در آغوش پدر جا خوش کرده بود و می خندید... گام هایم را تند تر کردم. اشکم روی گونه هایم می غلتید و نفس از من می ستاند... تقریبا مطمئن شدم که از دید آنها خارج شده ام... ایستادم ، بریده بودم ، روی زانو هایم نشستم. می لرزیدم، فریاد زدم : خاطرههههه ....
کلاغ های روی درختان به یکباره به پرواز درآمدند ...

پ.ن :

1. می دوم... بی هیچ خاطره ای !
می دانم...
روزی به خانه ام خواهم رسید.!


2. به قول پوآرو : گناهان سایه های بلندی دارند ...


3. تا نوشتن خیلی راه در پیش دارم ... اما نمیشه که ننوشت ! باید اعتماد به نفس داشت و پیش رفت ! تصمیم دارم از این به بعد هر کتابی بخونم تو یه لیست یادداشت کنم ، امیدوارم به هزار تا برسه ! :)

سه شنبه 20 دی1390 | | ســـــــــومـا |
امشب هیچ شعری بر زبانم جاری نمی شود

آمده ای پشت پنجره حسرتم

مرا می نگری.

دستان جسارتم اما

برای رسیدن به تو

کوتاه است.

حواسم را پرت می کنی

و من می نویسم

خوشبختم!

پ.ن :

1. من نوازش می خواهم.. کمک میخواهم.. یکی که اشک هایم را پاک کند..


2. وقتی دوستی برای من می نویسد ...


3. چهارشنبه صبح یه عروسک اردک که کواک کواک می کرد، واسه طاها کوچولو خریدم ! بعد از ظهرش هم رفتم که ببینمش ! اردک رو کنار بالشش گذاشتم و نشستم بهش زل زدم ! چه صورت معصومی داره، دست و پا میزد و سر و صدا میکرد. منم هی قربون صدقش میرفتم و صدای عروسکو واسش درمیاوردم ؛ شیرین من همش می خندید و من پر از حس خوب می شدم.

4. طاها ...
جمعه 16 دی1390 | | ســـــــــومـا |
و یلدا می آید؛

به آرامی ...

و مرا به هم می ریزد ،

فکر یلدا

در خانه فقرا !!!


پ.ن :
1. چه پاییزی شد !

2. انگاری امشب تمومی نداره ...

3. فواره سالهاست برای رسیدن به ابرها بی قراری می کند.

چهارشنبه 30 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
طرف چپ پیراهن هایم مدتى است که تیر میکشد.

چه پیراهن هاى عجیبى، حتى وقتى تنم نیستند طرف چپ سینه ام درد میکند …!

پ.ن :

از امروز می خواهم به جای گوش دادن کمی هم گوش بکنم !

چهارشنبه 23 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رد
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بُلعَجَب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کورستمی

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین طوفان نماید هفت دریا شبنمی

حافظ


پ.ن :

تقدیم به او که از محبت اهوراییش چیزی نصیبم نشد !

تقدیم به او که حافظ حفظ می کرد !

تقدیم به او که به خوابم آمد !

تقدیم به او که قربانی عشق شد !

تقدیم به او که ...

روحت شاد دایی بهمن عزیزم  ... روحت شاد ...!!!

سه شنبه 22 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
خدا کند

تا پایان این معادله

خودم باشم

خودم بمانم

خدا کند این بچه هرگز بزرگ نشود ...


پ.ن :

تا اطلاع ثانوی :   از خودم متنفرم !

سه شنبه 22 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
بی حسی هم برای خودش حس قشنگی است، درست مثل بی مزه گی ساده ی آب، که از خيلی مزه ها بهتر است.


پ.ن :

1. رفتن... و... رفتن... و................................ رفتن ................... مسئله این است ! ! ! 


2. ديشب رفتم تو تختم فكر كنم، صبح شد ...

جمعه 18 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
یک شب، هیولا آمد. ندیدم چطور آمد. چشم هایم را باز کردم. نشسته بود، درست آنجا، پای تخت، لرزان بود و لزج، سر بزرگ و بی ریختش روی پهلوی لرزانش خم شده بود. با ولع به من نگاه می کرد. از دهانش آب تیره به آرامی روی میله های تخت می ریخت. ترق ترق صدا می کرد. نمی توانستم تکان بخورم. توی سرم غوغا بود. به ملافه ها چسبیده بودم. سنگین و بی حال بودم.
آن وقت ، هیولا لب های بزرگش را لیس زد، بعد به آرامی زیر ملافه ی من خودش را جا کرد. بی خودی سعی می کردم آن را با پاهایم هل بدهم، او همچنان روی من می خزید و رد ژلاتینی سیاهی به جا می گذاشت.
در چنان سیاهی چسبناکی فرو رفتم که باید از گوش هایم نفس میکشیدم. توی سرم کلمه های درهم و برهمی می چرخید. حس می کردم چشم های خیلی بزرگی توی یک سر کوچک دارم.
پوزه ی بلند هیولا لرزید. از پوزه اش آب سیاه می چکید. این حیوان شکموی گنده ، وقتی فهمید من ترسیده ام، هیجان زده شد. او پنجولش را روی لحاف من کشید و با دهان بزرگ و شکمویش به من می خندید.
می خواستم حرف بزنم، اما خیلی سخت بود. حس کردم که دارم دندان هایم را می جوم. فریاد زدم :
از اینجا برو ... مرا راحت بگذار ...! از این جا برو ...
هیولا اخم کرد. آن بال های کوچک خفاشی اش را تاکرد. شروع کرد به چکیدن؛ تا پای تخت من می چکید، چشم از من بر نمی داشت، یواش یواش به یک چاله ی آب بدبو تبدیل شد. قطره قطره از تختم چکید و از کف اتاق رد شد. بعد یکهو همه جا ساکت شد.
وقتی مامان صبح زود آمد، رنگم زرد شده بود، می لرزیدم و دندان هایم به هم می خورد، من را تنها نگذار، من را تنها نگذار. تب شدیدی داری نور خانه ی من !

.....

........


برای مخاطب خاص : ملکیور !

- راسته که تو دیگر هیچ وقت به دیدنم نمی آیی ؟
+ هیچ وقت تا دفعه ی دیگر، این را رسما قول می دهم.

- تو حرف های مرا باور می کنی ؟
+ معلومه !

- کتاب تو به چه دردی می خورد ؟
+ به درد فرار کردن از بیرون !

- وقتی ساعت شنی را بر می گردانند چه اتفاقی می افتد ؟
+ زمان می گذرد، و ما هم با زمان !

- چرا با من نمی آیی ؟
+ اگر حرف های محبت آمیز بگویی، شاید ...

- خوب چرا ؟
+ چون که !


- چون که چی ؟
+ چون که که !



یادته  .............. ؟

اگه خاطره مشترکی بین من و تو هست حتما جای خالی رو پر کن برام بنویس ! تو پست بعد همه ی خاطرات جالب رو که شما برام زنده می کنید می زارم!

ممنون

شنبه 12 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
دلم یه گردش یه روزه می خواد ؛ یه گردش یه روزه ی تک نفره !

تو جاده های پاییزی و سرد اطراف شهر ، کنار یه رودخونه پر آب و زیبا ! شاید جایی شبیه دربند صحنه !
جای باحالیه ، نه ؟ دلم می خواد برم و پاهامو تو آب بزارم و به رودخونه خیره بشم؛ به صدای طبیعت گوش کنم ، بعدم از سرما دندونام به هم بخوره... پاشم و دمپایی های سرمه ای مخصوص ساحلمو که پارسال از دریا کنار خریدم بپوشم و رو زیرانداز کوچولو و سبز خودم بشینم. از کوله پشتیم یه لیوان بردارم و یه چایی خوش طعم بریزم!

زیر سایه درخت های گردو ، دور از هیاهوی درس و دانشگاه و استاد و همکلاسی و ترافیک و شلوغی و آدم ها و عاشق ها و بچه ها و پیرمرد ها و درد و مریضی و دکتر و زندگی و غصه و غم و کتاب و رمان و جنایت و مارپل و پوآرو... از نوشیدن چایی و عطر درخت ها و صدای آب لذت ببرم !

دوست دارم یه نفسی تازه کنم ، یه نفس عمیق از ته دل بکشم ... چیزی که همه دلهره هامو دور بریزه ! خسته ام ... خیلی خسته ! خیلی اذیتم ، این هفته خیلی دچار هیجان و اضطراب و نگرانی بودم !

دلم می خواد فقط یه روز ، یه روز هیچکی رو نبینم ؛ هیچ آدمی ! تو یک ماه گذشته انقدر درد دل شنیدم که کلافه م ؛ حس می کنم تمام درد های دوستان و مامان بزرگ ها و خاله ها و زن عمو و پسرعمو و دایی و دختر خاله و ... رو تنهایی به دوش می کشم !

می دونید؟ امروز بازم جمعه س ؛ و من بازم از پنجره اتاقم کوهو دیدم! دلتنگی هامو ببخشید بر من!


پ.ن :

1. خدایا مردیم از خوشی؛ کمی مشکل لطفا !!!

2. حالم خیلی بده ؛ ضعف و تب دارم ؛ ترجیح میدم کل روز تو اتاقم باشم و استراحت کنم

          + پزشکان محترم و عزیز تجویز دارو ممنوع !

             من سرما نخوردم در ضمن نه پول دارو و ویزیتتونو دارم نه دفترچه بیمه م برگه داره !


3. تو روح هر کی سعی کنه بپیچونه، بخندونه یا آرومم کنه یا نصیحت کنه یا سرزنش کنه یا پیشنهاد های الکی بده!

جمعه 4 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
کاش یه روز سرد زمستونی ، درست وقتی که دارم تو کوچه های برفی پیاده روی می کنم و هندزفریمو تو گوشم جابه جا می کنم که آهنگ مورد علاقمو با صدای رساتری بشنوم !درست زمانی که برمی گردم تا رد پاهامو روی برف ها ببینم، بعدم همین که سرمو با بی حوصلگی برمی گردونم که مسیری که اومدمو به آخر برسونم سر و کله ت پیدا بشه ! دست های یخ کردمو بگیری و بگی بسه، می خوام از اینجا به بعد رو با هم طی کنیم! بعد کل خیابونو با هم بریم و تو هی حرف بزنی و حرف بزنی ... منم هیچی نگم و فقط به این فکر کنم که دستای من سردتره یا تو! وقتی به آخرش برسیم بگی دیگه باید بریم، دستمو بکشی و ببری خونه که یه قهوه ی گرم با هم بخوریم!

به خونه که رسیدیم قهومو آروم آروم بخورم و تو هم دوباره هی حرف بزنی؛ این دفعه به این فکر کنم که چرا قهوه هایی که درست می کنی همیشه شیرینه! شاید نمی دونی من قهوه رو تلخ دوست دارم!

بعدم از خستگی برمو رو کاناپه ولو شم و هندزفریمو دربیارم، تو رو ببینم که بی هیچ حرفی میری که بخوابی، این دفعه با خودم فکر کنم که چرا تو هیچ وقت با من حرفی نمی زنی!




همیشه در زندگی ام از دیگران خواستم راه درست را نشانم بدهند. اول از پدر و مادرم. بعد از معلم هایم. بعد دوستانم. هیچ وقت دوست نداشتم بگویند چه کار کنم، اما دوست داشتم بدانم که کسی مراقبم است.

حالا احساس می کنم روی سیم باریکی راه می روم و هیچ توری هم زیر پایم نیست. اگر بخواهم از سیم عبور کنم، تنها کسی که باید مراقبم باشد، خودم هستم.



پ.ن :

1. اون قدر صنم هست که یاسمن توشون گمه !

2. سعی دارم یه مدت موبایلو از زندگیم حذف کنم !

3. این یه پست در حقیقت دو تا بود که یکی شد !

چهارشنبه 2 آذر1390 | | ســـــــــومـا |


- به نظرت امکان داره من یه روز قاتل بشم ؟

+ این سوالو قبلا هم پرسیدی !

- یعنی بهم نمیاد ؟

+ می خوای کیو بکشی ؟

- نمی تونم بگم که !‌ اگه بگم لو میره ! اونوقت دیگه یه قاتل باهوش نیستم !

+ می دونم می خوای کیو بکشی ... خودتو !

- هه ! نه ، یه چیزی رو می دونستی ؟‌ که تجربه ثابت کرده اونایی که هی میگن " می خوام

خودمو بکشم " آدمایی نیستن که واقعا خودشونو بکشن !

+ آره ؛ تخلیه میشن !

- بر عکس آدمای ساکت و سر به زیر ! اونایی که آدم هیچ وقت نمی فهمه به چی فکر می کنند !

مثل ساحره ... مثل گلاره ...

+ هوم !

- چرا باید بهترین دوستای من خودشونو بکشن ؟

+ می خوای منم خودمو بکشم ؟

- سومی نباش لطفا !

+ می خوام جز بهترین دوستات باشم !

- تو رو خدا بزارمان ! واسه مرگ ساحره یه سال گریه کردم ؛ مرگ گلاره هم که ...

+ ........

- .............

پ.ن :

1. آخرین نفری که با گلاره حرف زد من بودم ! بعد از گذشت 4 سال هنوز هم فکر می کنم مرگ گلاره تقصیر منه ! این روزهای سرد خیلی بیش از اون چیزی که باید گلاره رو یادم میاره ! انگار با هر سوز سردی این دختر تو گوشم زمزمه می کنه !

2. مامان ساحره بعد از اون اتفاق سکته کرد ؛ دهنش کج شد ؛ از شوهرش طلاق گرفت ؛ چون اونو مسئول مرگ تنها دخترش می دونست ! الان تنهای تنها تو یه اتاق تاریک زندگی می کنه !

2. لطفا منو ببرید، دستگیر کنید ، من یه نفرو کشتم ! :((

سه شنبه 1 آذر1390 | | ســـــــــومـا |
سخت ترین کار خونه برای یکی مثل من اینه که حمام و دستشویی رو بشوره !

امروز 18 بار مجبور به استفاده از  اسپری شدم ؛ که در نوع خودش یه رکورد جدیده !

پ.ن :

1. جای مامان بودن خیلی سخته ! دیدم که میگم !

2. دلم براشون تنگ شده ! :(

3. همین الان؛ اگه مامان بابا نزدیکتونند برید بغلشون کنید؛ دستشونم ببوسید؛ اگه دورن بهشون تلفن کنید و بگید که خیلی دوستشون دارید؛ و اگه به رحمت خدا رفتن صلواتی واسشون بفرستید.

و تو دلتون هزار دفه خدا رو شکر کنید که مامان و باباهای این چنین خوب دارید !

منم برم زنگ بزنم ؛ با اجازه ! :)

یکشنبه 29 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
 
گاهی سر میچرخانم ...

و به گذشته نگاه میکنم...

چقدر خستگی و آرزو پشت سرم جامانده !



امشب فقط ریز نوشت :

1. بعضی ها دنبال آرامشن ؛ و تو چهره ی من پیداش می کنن !


2. (مخاطب خاص : ک.ک) : چجوری بهت اعتماد می کردم وقتی حتی جرات نداشتی بهم بگی پشت قاب عینکت چی میگذره!


3. من یه حرف هایی دارم ؛ تا حالا بهت نگفتم !


4. امشب هم دلتنگم ؛ هم حسودیم میشه ؛
واسه اینکه فردا مامان و بابا پرواز دارن ؛ سمت مشهد !

+ به مدت یه هفته باید مامان باشم ! یه مامان خوب ! برای سه تا بچه ! چه شود !!!


5. (مخاطب خاص :گاو ):
بعد از یه روز خسته کننده تو دانشگاه و کلی دلتنگی ( که در ریز نوشت 4 اشاره کردم) کامنتت باعث شد خستگی و دلتنگی از دلم بیرون بره ! نمی دونی چقدر خوشحالم که وبلاگمو می خونی! با اینکه هیچ نشون و حتی اسمی ازت ندارم !
آره، تو راست میگی کاش مادرها پیر نشن ؛ بزار یه اعتراف بکنم ؛ همیشه از اینکه یه روز شاهد مرگ مامانم باشم وحشت داشتم ؛ امیدوارم زودتر از مامانم بمیرم ! با اینکه خیلی بی انصافیه ! :(

پنجشنبه 26 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
این گذر کوتاهی است بر بیست و یک سال زندگی من !


پ.ن :

1. پسووردش 4 رقم آخر موبایلمه ! هر کی نداره بهم بگه !

2. این اعتراف نامه نیست؛ زندگی همین دختر ساده و معمولی و غمگینی است که می بینید !

3. این متن ویرایش نشده ! داغ داغه !

4. سو استفاده ممنوع ! لطفا !


ادامه مطلب
دوشنبه 23 آبان1390 | | ســـــــــومـا |

می اندیشم

این آخرین سال من ست!

میخورم این خرمالو را

پ.ن :

1. من باران نفس میکشم. ابرها خجالت می کشند.

2. هر موقع حرفی از یه دختر میشه ؛ یکی می پرسه :

    - خوشگله ؟

3. مغز استخوانم تیر میکشه !!

4. باز باعث شد قلبم تیر بکشه !

یکشنبه 22 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
سلام

دوستای گلم می خوام پیوند های وبلاگمو بزنم ؛

اونایی که تبادل می کنن خبر بدن که بلینکیم ؛ خدای نکرده همو گم و گور نکنیم ! :دی


پ.ن :

ضمنا تو قسمت " وبلاگ دوستان" هم منو اضافه کنید که هر موقع آپیدم زودی بیاین منو منتظر نزارین ! غصه می خورم !

ممنون

+ البته این قضیه دو طرفه خواهد بود !

++ از این اطلاعیه خیلی خوشم اومد ؛‌ یکی منو بیگیره پس نیفتم ! ( آیکون یه دختر ذوق کرده ! )

سه شنبه 17 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
دلم شور می زند.

می دانم ؛

این آبان لعنتی بی اتفاقی تلخ نخواهد گذشت.

مثل هر سال ...


پ.ن :

1. بوی مرگ میاد !


2. یه شوهر هم نداریم این همه خوشگل می زنیم راه به راه ازمون عکس بگیره !

+ همیشه دوست داشتم شوهرم عکاسی رو در حد تیم ملی بلد باشه !‌ :دی

شنبه 14 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
خدا ...

شونه ھامونو

فقط واسه اینکه کوله بارغم ھامونو روش بذاریم نیافرید !!!

آفرید

تابعضی وقت ھا بخندیم

بندازیمشون بالا و بگیم :

بی خیال ... !


پ.ن :

1.

کاش میشد که بشه !

2.

دوست دارم بگیرمش ، لهش کنم ! موهاشو بکشم !‌ چشماشو در بیارم ! ناخونمو تو حلقش بکنم و بگم :

عاشقتم ؛‌ لعنتی !

پنجشنبه 12 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
کم باش ...


اصلن هم نگران کم شدنت نباش!


اونی که اگه کم باشی گمت کنه ؛


همونیه که اگه زیاد باشی

حیفت میکنه !


پ.ن :

وقتی به کسی میگویی متاسفم توی چشماش نگاه کن !!!

دوشنبه 9 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
" این پست به دلیل اعتراض جامعه ی پزشکان و دندان پزشکان ویرایش شد ! "


پ.ن :

از دندون پزشکی متنفرم !


آااااااااااای دندونم ! :((


+ نیستی یه ذره نازم کنی !  :(

یکشنبه 8 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
خدایا یه چیزی بگم خجالت بکشی ؟

شکــــــــــــــرت از ایــــــــــــــــن زندگـــــــــــــــــی ... :(


پ.ن :

می خندم !

دیگر تب هم ندارم

داغ هم نیستم

دیگر به یاد تو هم نیستم

سرد شده ام

سرد سرد ...

می ترسم

شاید دق کرده ام

کسی چه می داند !!!

چهارشنبه 4 آبان1390 | | ســـــــــومـا |

این روزهـا كسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یك نفـر را كشـف كنـد !
زیبـایی هـایش را ...
بیـرون بكشـد ...
تلخـی هـایش را صبـر كنـد ...
آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ كنسـروی می خواهنـد ...!
یك كنسـرو كه درش را بـاز كننـد ...
بعـد ... یكنفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپـرد بیـرون !
و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد :

" حـق بـا تـوسـتـــــ ..


از :  « يك دختــــــر تلخ »


پ.ن :

1.

مثل ببری زخمی ...

عرض اتاق را طی می کنم ...

بی قرارم ...

نبودنت درد دارد ...

درد ...

لا مذهب...

دوشنبه 2 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
اگر می خندم

تنها به اجبار عکاس است.

وگرنه بی تو ...

من کجا ... !

خنده کجا ؟!


پ.ن :

معلم ما به خط فاصله میگفت خط تیره ؛

او می دانست فاصله ها چه بر سر ما می آورند...

یکشنبه 1 آبان1390 | | ســـــــــومـا |
آزارم می داد ...

چون آزارش می دادم ...

امشب براش مردم ...

مردم که با سرنوشتش بازی نکنم ...

مردم که آزارش ندم ...

کاش بفهمه ...

برای فراموش کردنم ...

خاک مرده ،

بهتر از

خاکستر یه عشقه ...


پ.ن :
1. از قدیم گفتن خاک مرده سرده ...

2. دلم از این همه بد می گرید و چه خوب که آدمی می میرد ...

جمعه 29 مهر1390 | | ســـــــــومـا |
پرانتزی که به زور من باز نمی شود

بستن اش اتفاقی است که ساده تر از تو می افتد ...


پ.ن :

این روزها شدیدا به مغزم احتیاج دارم !

چهارشنبه 27 مهر1390 | | ســـــــــومـا |
در باز و بسته شد

حتما باز باد شوخی اش گرفته

ادای آمدنت را در می آورد!

پ.ن :

   هی تو...

من برای کارای جدی عین شوخی ام!
سه شنبه 26 مهر1390 | | ســـــــــومـا |
بابا حسین مریضه ؛ به خاطر ریه هاش بستری شده !
جونم براتون بگه که مامان پریا هم تو خونه از کمر درد و پادرد افتاده !
مامان و خاله ها نوبتی و با هم و وقت و بی وقت میرن که پرستاری کنن ...
منم اینجا شدم مامان 4 تا بچه !!! تازه مامان چه بچه هایی هم !‌
........:
زهرا نهار چی داریم ؟
زهرا واسم املا میگی ؟
زهرا مانتوی منو اتو بزن !
زهرا کار دستی درست کن !
زهرا علی و اسما منو بازی نمیدن !
زهرا هانیه منو می زنه !
زهرا گشنمه !
زهرا مامان کو ؟
زهرا مامان کی میاد ؟
زهرا سرم درد می کنه !
زهرا ریاضی نوزده گرفتم ؛ تقصیر توئه با من کار نکردی !
زهرا خانومم گفته مامانت بیاد مدرسه !
زهرا پول بده !
زهرا خوابم میاد !
زهرا جیش دارم !
زهرا لباسم کثیف شد !
زهرا اتاقمو تمیز کن !
زهرا بیا !
زهرا برو !
زهرا ببین !
زهرا ...
زهرا ...........



پ.ن :

1. کاش زودتر خوب شن !

2. دانشگاه یه ذره راحت بودم ... یه ذره !

3. خاطر نشان می شود که بنده تا قبل از این حتی نیمرو هم درست نمی کردم ! هیچکی حواسش نیست بدون آموزش قبلی دارم خورش های رنگی سر سفره میزارم ! هه ...

4. بیگیر منو نیفتم ... نه نه نه ... اون دفه هم گولم زدی نگرفتی ؛ خودم بلدم بیفتم !

سه شنبه 26 مهر1390 | | ســـــــــومـا |
میگه : عمه ؛ اینم رو همه !

آخه من اینو دیگه کجای دلم بزارم ؟!

ویروس نامرد زد همه اطلاعاتمو پاک کرد؛

نرم افزار ها و فایل ها و پروژه ها ؛ به درک !

همه ی نوشته ها و خاطراتم ؛ پـــَـــــــــر ...!

پ.ن :

فردا ...
من  ...
امام علی ...
اکو ...

+ امام علی : بیمارستان قلب و عروق !

شنبه 23 مهر1390 | | ســـــــــومـا |
خیلی وقته کابوس هام برگشته ! شاید یک یا دو ماهی میشه که راحت نخوابیدم !

قضیه اینجاست که خواب هام تموم نمیشه ؛ یعنی اتفاقاتی میفته که هی تکرار میشه ولی به آخر نمی رسه !
مثلا :

* می خوام از خیابون رد شم اما نمی تونم ...

* از گربه ها فرار می کنم ...

* سردمه و از کسی می ترسم ، تو خیابون تاریک فقط می دوم ...

* کسی دندونامو میکشه؛ بعدم منو با موتور میبره، می ترسم، میفتم و اون می خنده و تا آخر هی می خنده ...

* کسی صورتمو با چاقو خط میندازه ...

* تو آبم ، نه غرق میشم و نه راه نجاتی هست ...

* تو راه دانشگاه گم میشم، خودمو تو بیابونای اطراف پیدا می کنم، خیلی می گردم، راه نجاتی نیست ...

* بین یه سری خط ( شبیه خط های دفتر) گیر میفتم، اون خط ها واقعا خفقان آور و مزاحم ان... (فکرشم نفسمو تنگ می کنه!) ...

* یه ماشین بهم میزنه و میفتم... همه ماشینا از رو من رد میشن و نمی تونم تکون بخورم ...

و خیلی چیزای دیگه که یادم هست و نیست !

اتفاق مهم اینجاست که دیشب صورتمو با ناخون کندم ! نه تو خواب ؛ البته نمی دونم شایدم خواب هم دیدم؛ ولی ... واقعا کندم ! :(

پی نوشت :

می ترسم ...

پنجشنبه 21 مهر1390 | | ســـــــــومـا |
درباره وبلاگ

.
..
...
خواهشا ...

در من حل شو ...
پيوندهای روزانه
امکانات وب